
امروز سالگرد وفات شاعر خوب کشورمان مرحوم دکتر مجتبی کاشانی بود. چه کثیرند مردان و زنانی که چند سال قبل برادر و یاوری دلسوز و بزرگوار را از دست دادند وامروز در سالگرد پرواز آن روح بلند دیدگانشان درغم از دست دادنش پر آب است و سینه هاشان مالامال از درد و دلتنگی...
بنویسید....
بنویسید خراسانی بود و خرامید
خروشید
و خندید و رفت
و بگویید که ایرانی بود
و نیاسود و ننشست
و کوشید و رفت...
بنویسید که انسانی بود
عشق ورزید
علم آموخت
در هم آمیخت
و تابید و بالید و رفت...
و بدانید که ایمانی بود
مرغ باغ ملکوتی که رها گشت از این دام
و پرید
و برید
و پرید و رفت...
روحش شاد ،نامش بلند و یادش گرامی باد.و خدا می داند
که پس از رفتن تو
چه پری از ما ریخت
دل بریدی، رفتی
و خدا می داند
که پس از رفتن تو
چه دلی از ما سوخت
دیده بستی ، رفتی
و خدا می داند
که پس از رفتن تو
چه شبی بر ما رفت
ای دل آرام سفر کرده
خطر کن
برگرد...
(مجتبی کاشانی)
شاید باید این مطلب حتما نوشته و منتشر می شد تا کمی آرام می گرفتم ...
همیشه آموزش به بچه ها را دوست داشتم، به نظرم در هر جلسه من بیشتر از شاگردانم چیز یاد می گرفتم تا آن ها از من...
بچه هایی که هر کدامشان سرچشمه ای از صداقت و درستی هستند و هر کدام به معنای واقعی کلمه یک فرشته کوچک ....
من معمولا هر سال که با بچه های جدیدی آشنا می شوم به دنبال بچه های با استعدادی می گردم که می شود رویشان سرمایه گزاری کرد .بچه هایی که می توانند در آینده خطاطان بزرگی بشوند ...
یکی از این دانش آموزان با استعداد عطیه است .عطیه اگر چه ازاول علاقه زیادی به خط نداشت اما بعد از مدتی آنقدر زیبا می نوشت که گاهی من نمی توانستم هیچ ایرادی از خطش بگیرم ...و از این بابت خیلی خوشحال بودم.
چند روز پیش مادر عطیه را دیدم . می گفتند عطیه دچار سردردهای بدی می شود و از من خواستند اگر گاهی مشق هایش را ننوشت زیاد سخت گیری نکنم. پرسیدم سردرد چرا ؟ عطیه که پارسال دختر شاد و با نشاطی بود؟ او را دکتر بردید ؟ دکترها چی می گويند؟ آنقدر ناراحت شده بودم که بدون اینکه منتظر جواب باشم همین طور سوال می کردم....
مادر عطیه گفت نزد دکترهای زیادی رفته اند و دلیلی برای این سردردها پیدا نشده است، اما در انتها يكي از اين دكترها گفته است:
عطیه دختر سالمی است و مشكلي به لحاظ جسمي ندارد، تنها دلیل این سردردها مي تواند امواجی باشد که براي ايجاد پارازيت روی ماهواره ها مي فرستند و این امواج به شدت خطرناکند و تأثيرات آنها بر روي افراد مي تواند متفاوت باشد ....
در اينجا ياد صحبتي كه چند روز قبل پدرم با من داشت افتادم كه به دليل مخاطرات جدي امواج پارازيت دهنده ماهواره ها، موضوع در مركز پژوهشهاي مجلس مطرح است و يك گروه مشغول تهيه گزارش فني براي جلوگيري قانوني از ادامه اين نوع اقدامات هستند.
بعد از حرف های مادر عطیه آهی کشیدم و تنها چيزي که توانستم بگویم این بود: من کاری با جریانات سیاسی پیش آمده پس از انتخابات ندارم ...اما فقط یک چیز را می دانم که در طول تاریخ همیشه این انسان های معصوم و بی گناه بوده اند که قربانی شده اند....
الهم عجل لولیک الفرج ...
آمین...
مرکب گفت روزی با قلم نی/ دلم خون است از این رنج پیاپی
اگرچه باطنی از رنگ دارم / دورنگی هرگزم در سر ندارم
مرا روزی تب و تابی دگر بود /خریداری و اربابی دگر بود
تو می رقصیدی و من در قفایت/ رد خون می زدم بر جای پایت
زما مشق تمنا می نوشتند/حدیث دل ، چلیپا می نوشتند
مرکب ، نغمه ی دل می سرائید/قلم ، تنها حقیقت می تراوید
قلم ، تنها رفیق خوشدلان بود/کلید باغ ، دست بلبلان بود
حریم عشق ، دیوار و دری داشت/ خیال شبروان بال و پری داشت
میسر بود مستی ، بی می و بی جام/به سر می شد روان صید از پی دام
شب و زلف پریشان عالمی داشت/کمان ابروی شوخان، خمی داشت
من و تو تا سحر با غین و با میم/حدیث کهنه ی دل می نوشتیم
نه بهر نام و نان و شهرت و جاه/نه دربند شه و دربار و درگاه
هنر سرمایه ی پر قدر جان است/هنر آرامش روح و روان است
هزارن دل به شوق قوس یک عین/بچرخد مست ، چون پروانه در بین
نگاه عالمی مبهوت ماند/الف ، چون قامت ، رعنا نماید
به عین و شین و قاف عشق، عمریست/که اشک دیده عشاق جاریست
دل اول باید از رنگ و ریا شست/که درّ این هنر در جان ، توان سفت
دلی چون آینه می باید از نور/که بنگارد خطی جاوید و پر شور
به صد پیرایه نتوان بست طرفی/نماند از خط تزویر حرفی
قلم با عشق می رقصد نه با قهر/مرکب ، از عسل باید نه از زهر
به جان باید نمود این مشق ، بسیار /هنر را برتر از گوهر پدیدار
مرکب گفت روزی با قلم نی/دلم خون است زین رنج پیاپی
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم/که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
کریمان جان فدای دوست کردند/سگی بگذار، ما هم مردمانیم
س. مشایخی
پاییز ۸۸
گوش ها منتظر بانگ جرس های من اند
کوچه ها منتظر بانگ قدم های تو اند
تو از این برف فرود آمده دلگیر مشو
تو از این وادی سرما زده نومید مباش
"دی" زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیک است
من صدای نفس باغچه را می شنوم
وصدای قدم گل را در یک قدمی
وصدای گذر کرده گل را در بستر باد
وصدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر
و صدای شعف فاخته را در باران
و صدای اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهایی نمناک و نمور و سبز
عجب آواز خوشی در راه است...





